حکایتی در مورد روزه

درخواست حذف این مطلب
شبلی گوید : در قافله ای به شام می رفتم . اعراب بیرون آمدند ٬ قافله را گرفتند و نزد

سردسته ی آنها که نشسته بود ٬ بردند و اموال قافله را بر او عرضه د . ظرفی را

بیرون آوردند که در آن بادام و شکر بود و شروع د به خوردن ٬ جز که هیچ نخورد

او را گفتم : چرا نمی خوری ؟ گفت : من روزه دارم ! گفنم : راهزنی می کنی و اموال

مردم را می گیری و آن ها رو می کشی و روزه می گیری ؟ گفت : ای شیخ ! برای

صلح جایی باقی بگذار ! پس از آن ٬ روزی او را در طواف دیدم و او مُحرم بود و چون

خیکی خشکیده و پوسیده ٬ تکیده بود . او را گفتم : تو آن مردی ؟

گفت : آن روزه مرا به اینجا رسانید.